در حال بارگذاری ...

قدرت دست دماغ شهرداره که فرار کرد

 نقدی بر نمایشنامه خوانی کمدی استشمامات

مریم جعفری حصارلو

       نمایش «کمدی استشمامات»، نوشته امید طاهری وکارگردانی میثم عبدی یکی دیگر از برنامه های نمایشنامه خوانی است که توسط اداره کل فرهنگی معاونت اموراجتماعی وفرهنگی شهرداری تهران شامگاه20خرداد 1399ودرساعت22 ازطریق اینستاگرام نمایش-خوانش و سایت تیوا به صورت زنده پخش شد. بازیگران عبارتند از: سینوره کفاش طلب، جواد مولانیا، نازنین کریمی، منصوره اسکندری، عباس جمشیدی، منوچهررمضانی، مجید رحمتی، امید طاهری، ناصر سرلک.

     کمدی استشمامات نمایشنامه ای کمدی است که درسال96 یعنی درست زمانی که شهردارتهران پس از12 سال تغییر کرده بود؛ نوشته و چاپ شده است. نمایشنامه اساسا در فضایی غیر واقعی است و دقیقا مساله تغییر شهردار را محور اصلی داستان قرار داده است. داستان نمایش از آنجا شروع می شود شهردار صد ساله کمی لند؛ می خواهد بار دیگر شهردار شود اما صبح روز بعد همه متوجه می شوند که شهردار صد ساله شهر دماغ ندارد و همه می گویند: «دماغ شهردار فرار کرده». حالا همه بزرگان شهر در چند و چون پیدا کردن دماغ شهردار هستند و بازپرس یک غریبه را با عنوان دماغ معرفی می کند و دستور می دهند تا دماغ به جای خودش یعنی صورت شهردار برگردد. بنابراین غریبه روی صورت شهردار می نشیند و آنجاست که شهردار فریاد می زند« اَه اَه اَه شهر چه بوی گندی می ده!».

چیزی نمی گذرد که دماغ هویت مستقل خود را اعلام می کند و از طریق میکروفونی که از خبرنگار دزدیده، آماده باش برای حضور دماغ  و تیمش در شهر را اعلام می کند.  دماغ، کاراکتر محوری نمایشنامه است؛ هرچند حضور فیزیکی ندارد و تنها صدایش را گاه وبی گاه از میکروفون می شنویم. بنابراین لازم است در مورد ماهیت اصلی این کاراکتر توضیح دهیم. «دماغ »درلغتنامه دهخدا دو تعریف معنایی و یک تعبیر فیزیکی دارد. در لغتنامه شوشتر «مغز سر» و «محل روح نفسانی است و قدما آن را آلت قوه ناطقه شمردند» . اما دماغ  به لحاظ فیزیکی عضو و اندام واقع در وسط چهره، آلت بویایی است. بنظر می رسد معنی نخستین «مغز سر» که که مراد از آن، مرکز سودا و خیال است مد نظر نویسنده بوده. ضمن آنکه معنای «موهم»و «به وهم افکننده و ایهام کننده» نیز از دیگر معانی دماغ هستند. با همین دیدگاه، نمایشنامه قصد دارد مساله توهمات یک شهردار را به صورت کنایی با عنوان« دماغ » تفسیر کند.  بنابراین در میان دیالوگ های آغازین کشیش و دکتر، دیالوگ هایی برای تعریف کلمه دماغ مطرح می شود و در نهایت دماغ را با کلمه «بینی» معرفی می کنند. بینی که یک تلنگری هم به «بینش درونی» دارد. همچنان که در بخش هایی از این اثر به صورت تلویحی گفته می شود: « خیالی که دیگر نیست...و با نبود دماغ یعنی خیالی که در سر شهردار بود، حالا که دیگر جا و مکانی ندارد؛ باید برود گرمخانه، نزد سازمان خدمات تا از او هم حمایت شود.» حال سوال این است که «اگردیگر شهردار دماغ ندارد، پس قدرت دست کیه؟ قدرت جایی قایم شده... باید پیداش کنیم؟» در اینجا متوجه می شویم که  نویسنده «دماغ» را به نوعی بیانگر جایگاه هویت شهردار به عنوان فردی که قدرت شهر را در دست داشته؛ معرفی می کند و حالا که شهردار دماغ ندارد، دیگر قدرت ندارد. جالب این است که در ابتدای گم شدن دماغ بازپرس همانطور که تنفنگش را دور انگشتش را می چرخاند می گوید:« همه نگرانن، کله گنده ها، کله متوسط ها، کله کوچیک ها ...اونوقت که همه کله ها می ره....بووووم». ماجرا تنها به مساله قدرت و دماغ شهردار ختم نمی شود و گاهی مسائل اجتماعی کنونی نیز بررسی می شود. همچون دیالوگ های:« عجب بوی گندی می ده شهر...»؛ نام بردن «سلطان سکه، سلطان قیر، سلطان ماسک و دستکش»، «اوضاع شهر خیلی خرابه، سگ صاحبش رو نمی شناسه...تو صاحبت رو می شناسی؟!» ،« قدرت دست دماغ شهرداره که فرارکرد»، « هر کی قدرت رو دست بگیره، دماغش سرویس می شه و Run a way».   این دیالوگ ها خود به خود ذهن را به اثار استرینبرگ و یونسکو می اندازد و از میان آثار استرینبرگ، ملاقات بانوی سالخورده با فضای تیپ سازی مردم یک شهر و غریبه ای که با لباس قرمز وارد می شود،کمی با شکل بیرونی، کاراکترها و مفاهیم و مضامین این اثر مشابه است.

       اما درمورد بازی بازیگران باید گفت که به خوبی کنایه و ایهام دیالوگ های نمایشنامه را درک کرده اند و در طراحی های تیپ های خود موفق بودند. اما دیالوگ های کمیک به قدری آنها را تحت تاثیر قرار می داد که در عین نمایشنامه خوانی گاهی لابه لای دیالوگ ها خنده را هم تلفیق کرده بودند و تلاش می کردند دردل نقش مخفی باشد. درحالیکه در30دقیقه پایانی، گاهی خنده ها، قالب کاراکتر را می شکست و بازیگران از نقش کمی فاصله می گرفتند که نشان از کمبود تمرکز هم بود. به طورکلی بازیگران تلاش کردند تا حرکات کاریکاتورگونه، طراحی صدا، دفورمه کردن گویش ها، تغییر و جابه جایی کلمات را برای هرچه بهتر نشان دادن تیپ های نمایش به کارگیرند. نتیجه این تلاش ضرباهنگ نمایشی مناسب و تمپوی هماهنگ آنها بود. از بین بازیگران عباس جمشیدی در نقش دکتر، سردمدار ایجاد واکنش های کمیک و فانتزی گونگی کاراکترها بود و منوچهر رمضانی در نقش کشیش با ایجاد اغراق در بیان مسائل مرتبط با دین مسیحیت و نوعی دوگانگی شخصیت، باعث خنده مخاطبان می شد. برای نمونه کشیش درجایی که قصد دارد به خبرنگار جوان ابراز علاقه کند؛ می گوید:« می خوام باهات عروسی کنم تو کلیسا با حضور اسکول اعظم ...نه اسقف اعظم».

    علیرغم اینکه اثر اساسا نمایشنامه خوانی است؛ اما کارگردان به نوعی یک طراحی لباس و حرکت بسیار سطحی و اما دقیق و حساب شده را نیز درنظر گرفته است. همه بازیگران به جز غریبه دارای کلاه شاپو  چهارخانه هستند و غریبه کلاه کپ چهارخانه و قرمز رنگ دارد. دکتر دستگاه معاینه پزشکی، بازرس یک تفنگ دارد و حتی از شیشه آب هم به جای گیلاس و شیشه های نوشیدنی درکافه استفاده می شود که باعث جذابیت های بصری اثر شد. جای بسی خوشبختی است که درروزهای قرنطینه و با استرس های شهروندان در مورد بیماری کرونا، فرصتی برای خنده های از ته دل شهروندان، توسط اداره کل فرهنگی مهیا می شود و امید داریم این برنامه های شادی بخش ادامه دار باشد.

 

توجه: چند تیتر انتخاب شد تا هرکدام مدنظر است انتخاب و چاپ شود:  قدرت دست دماغ شهرداره که فرار کرد  / دماغ شهردار Run a way ، دماغ شهردار ،قدرت را در دست گرفت  




مطالب مرتبط

نظرات کاربران