در حال بارگذاری ...
  • نگاهی به نمایش «این قصه را آهسته بخوان»

    با همانِ تنهایان

    امید طاهری-نمایش این قصه را آهسته بخوان؛ از یک فقدان آغاز می شود. حاصل یک فقدان است. حاصل فروریختنِ پلِ یک عاشقانه ی معصوم، که عشق همچنان بر ویرانه اش جریان دارد. سایه ی خاطراتی که می ماند، روشنیِ برقی که یک آن بودنش را، تاریکیِ نبودن تسخیر می کند. « این قصه را آهسته بخوان »، مانند نمایش قبلی نصیری، پاسداشت عشق و زندگی است. انسانِ وامانده در برزخِ عشق و تکلیف را به نمایش می گذارد. رنج را نشان می دهد. رنجی که زاده شرایطی نامطلوب است. شرایطی که زاده جنگ است و جنگی که ویرانگر ارتباط است.

    نمایش این قصه را آهسته بخوان؛ از یک فقدان آغاز می شود. حاصل یک فقدان است. حاصل فروریختنِ پلِ یک عاشقانه ی معصوم، که عشق همچنان بر ویرانه اش جریان دارد. سایه ی خاطراتی که می ماند، روشنیِ برقی که یک آن بودنش را، تاریکیِ نبودن تسخیر می کند. 

    « این قصه را آهسته بخوان »، مانند نمایش قبلی نصیری، پاسداشت عشق و زندگی است. انسانِ وامانده در برزخِ عشق و تکلیف را به نمایش می گذارد. رنج را نشان می دهد. رنجی که زاده شرایطی نامطلوب است. شرایطی که زاده جنگ است و جنگی که ویرانگر ارتباط است. 

    این قصه را آهسته بخوان، بی آنکه گرفتار شعار زدگیِ مرسوم، در نمایش های موضوعی بشود، از دل موضوع، دردی انکار ناشدنی را بیرون می کشد. از کتاب ویرانِ ابوتراب خسروی، داستانی را بر می گزیند که در لایه های پنهان آن ظرفیت دراماتیک بالایی وجود دارد و نمایشنامه نصیری، اندام خود را بر این ظرفیت پی می نهد و از همین روی ناچار به شعارگویی و بیهوده نگاری نمی شود. 

    فقدان، کلیدواژه اثر است. فقدانِ یکی در یک رابطه ی دو نفره، چالش ذهنی می آفریند. یک سو یا هر دو سوی رابطه را به ورطه جنون می کشد، جنونی که حاصل هجرت از دنیای عینی به دنیای ذهنی است. مردِ این قصه در جهانِذهنی خود، سعی در حفظ زن دارد. زنی که همسر اوست، خاطرات اوست و علت وجودی اوست. 

    مرد جایی نامعلوم، گرفتار است. جایی که در انتها آشکار می شود گور پنهان اوست. زمینی است که او سالهاست بر آن آرمیده و هر آنچه از ارتباط او با زن قصه می دیدیم، همه در جهان ذهنی آنهاست. آنها مدتهاست که در فقدان یکدیگر مرگ را زندگی می کنند و این میلِ شگفتِ با هم بودن است که جهانی ذهنی برای عشقی ناکام را ایجاد می کند. 

    هر فقدانی که در زندگی ما اتفاق می افتد، بخشی از ما را همراه با گذشته مان به درون می کشد. با هر فقدان، بخشی از وجودِ عینی ما، کم می شود و بر وجودِ ذهنی مان افزوده می گردد. نمایشِ این قصه را آهسته بخوان، بیرحمانه یادآور می شود که زیست ذهنی، دوامی ندارد و آن نیز فانی است. واقعنگرانه عشق بدون عینیت را سودایی زودگذر می داند و از این منظر، جنگ که نابودگر تن ها است، تلخ تر جلوه می کند.

    زیستِ بشر در این جهان، منتهی است به حذف. این خاصیت زندگی است. بشر بر خلاف فطرتی که بر بقا استوار است، جنگ ها را ایجاد می کند، اما در جنگ نیز میل به بقا دارد. میل به بودن و ماندن.

    خودِ پدیده جنگ، بستری است برای حذف. حذفِ دیگری ( خائن یا دشمن ) در نمایش این قصه را آهسته بخوان، نسبت دروغینی است که به مرد قصه بسته شده و تلاش او برای اعتراف دوست خائنش، در فقدان عینیت، راه به جایی نمی برد. او قصد حذف نداشته. کما اینکه در سالهای جنگ حذف دیگری هدف و آرمان یک سوی میدان نبوده. این وجه ایدئولوژیک نمایش مهدی نصیری است که به خوبی با قصه ی اصلی به وحدت می رسد و حسن همجواری دارد. 

    نمایش این قصه را آهسته بخوان، بستر جنگ را بر می گزیند و قصه اش را به گونه ای در این بستر سامان می بخشد که موضوع را از اسارت زمان آزاد می کند و موفق می شود طرح این موضوع را در زمانه اکنون معنامند کند. جستجوی همه ی آنچه به ماهیت انسان مربوط می شود، در دل رخداد جنگ، عامل عبور این اثر از جنگ زدگی و نشانمند شدن اش به انسانمداری است. 

    اجرای بی تکلف نمایش این قصه را آهسته بخوان، گذشته از برخی ضعف های آشکار در برخی از بازیها و گاهی عدم شکل گیری ارتباط باورپذیر بین بازیگران، از دیگر محاسن اثر است که باعث می شود عنصر اصلی درام، در لابلای زرق و برق های بی مورد گم و ناپیدا نشود.

    امید طاهری- عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران




    نظرات کاربران